Sunday, June 30, 2002


مزاحم تلفني داشتين ؟ مزاحم ايميلي چطور ؟

تو دنياي آفلاين اگه از كسي خوشت نياد يه كاري ميكني كه باهش روبرو نشي ، يا مثلا جايي كه ميدوني اون هست نميري كه نبينيش و حرفهاشو نشنوي ، يا مثلا ميزني از كوچه پشتي ميري كه به هم بر نخوريد... اما تو دنياي آنلاين بعضي وقتها بينهايت از يكي متنفري و يارو مثل كنه چسبيده و ول نميكنه ، اونوقت واقعا نميدوني چطور ميشه از شرش خلاص شد ! من الان تو همچين وضعي هستم ، از هركس كه راهي براي خلاصي از شر ايميلهاي ناخواسته سراغ داره خواهش ميكنم ؛ التماس ميكنم به من بگه ! عاصي شدم ! بدبختي اينه كه ايميلي كه اون نامه‌هاي ناخواسته بهش مياد از اين ايميلهاي اينترنتي نيست؛ يه ايميل اينترانتي هست و اينطور كه تحقيق كردم با نرم‌افزارهاي مديريت اين ايميلها در ISP ها ( رايجترينش انگار MDaemon هست ) نميشه يك آدرس رو براي يك كاربر بلاك كرد.
واقعا به نظر من اينترنت هم آدابي داره كه بايد يادگرفت ( نتيكت ! ) اينكه به آدرس كسي كه مايل به دريافت ايميل آدم نيست هي ايميل بزنيم مثل اينه كه شماره تلفن يكي رو كه ما رو نميشناسه و علاقه‌اي هم به صحبت كردن با ما نداره داشته باشيم و هي مزاحم تلفني بشيم !! واقعا هيچ فرقي نداره ! ( فقط بديش اينه كه من وقتي مزاحم تلفني زنگ ميزنه خونمون اهل فحش ناموسي دادن و فاتحه‌ي هيكل خواهر و مادر كسي رو خوندن نيستم ! يا فوري قطع ميكنم يا بهش ميگم « خيلي» اشتباه گرفته يا حداكثر بهش پيشنهاد ميكنم اگر مشكل رواني داره به بيمارستان رواني مراجعه كنه ! اينجور فحشهاي پاستوريزه و اِواخواهري هم كه هيچ مزاحمي رو منصرف نميكنه فقط مگه عقل داشته باشه يا اونقدر مغرور باشه كه همينهام بهش بربخوره ! )
واقعا بددرديه اين مزاحمتهاي ايميلي ، فقط اگه دچار شده باشين حرفمو ميفهمين !

به غربتِ اين روزهاي حافظ بزرگ كه سخنش اعجازي است مبين:

بالا بلـند عشـــــــوه‌گر نـــــقش باز من
كوتاه كرد قصــــه‌ي زهـــــد دراز من
ديدي دلا كه آخر پيــري و زهد و علم
با من چه كرد ديده‌ي معشـوقه باز من
مي‌ترسم از خـرابي ايـــمان كه مي‌برد
محــــراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بــپوشم نشان عشـق
غـــماز بود اشك و عيان كرد راز من
مست است يار و ياد حــريفان نمي‌كند
ذكرش به خير ساقي مسـكين نواز من
يارب كي آن صبا بوزد كز نســـيم آن
گردد شمامه‌ي كرمـــــش كارساز من
نقـــــشي بر آب مي‌زنم از گريه حاليا
تا كي شود قرين حقيـــــقت مجاز من
...

Friday, June 28, 2002


عشق جنگ !

ميگويند وقتي ميخواستند براي اعراب جاهلي تبليغ اسلام بكنند برايشان از زيبايي‌ها و نعمتهاي وافر و هوس انگيز بهشت گفتند ، درميان حضار عرب - كه به جنگاوري مشهور بودند و هميشه حداقل چند قبيله‌ي عرب مشغول جنگ با هم بودند - يكي برخاست و پرسيد : « آيا در بهشت جنگ هم هست ؟ » و وقتي پاسخ شنيد كه : « نه سراسر صلح و آرامش است » ، در حاليكه غرولندكنان مجلس را با بيتوجهي و نارضايتي ترك ميكرد گفت : « جايي كه جنگ توش نباشه به درد نميخوره ! » ( در بعضي از نسخ : جايي كه خشونت و درگيري نشه توش راه انداخت به درد عمه‌ش ميخوره ! )
من شخصا يك مقدار در صحت اين روايت تاريخي ترديد كرده‌ام ، يعني نه در اصلش بلكه در اينكه واقعا در عربستان اتفاق افتاده باشد ! اين اتفاق خيلي راحت ميتوانسته در ايران بيفتد( حتي در ايران معاصر و حتي اجتماعات آنلاين ايرانيان ! ) ... !!


نميدانم تا به حال در چنين موقعيتي قرارگرفته‌ايد يا نه : در مجلسي نشسته‌ايد و همه گرم صحبت ، شما درحلقه‌ي آنها كه نزديكتان هستند شروع به صحبت ميكنيد ، در ميان حضار كسي هست كه به دليلي (؟) نميخواهيد مستقيم با او گفتگو كنيد، اما بازهم به دليلي (!) لازم است نظرتان را راجع به او به اطلاع همگان برسانيد ، شما با ژستي حق به جانب‌ شروع ميكنيد به گفتن ، قريب به نيمساعت دراين باره چانه ميساييد ! و اتفاقا بسيار مشتاق هستيد طرف را به واكنش بكشانيد تا پيروزمندانه از ميان واكنشهاي او استدلال تازه‌اي كه مبتني بر پيشفرضهاي به كلي غلط شماست براي فرونشاندن عطش خودشيفتگي و شهرت طلبي‌تان - كه لباس « روشن كردن افكار عمومي» بر آن پوشانده‌ايد - بيابيد ، شخص مزبور به هر دليل (!) ( شايد به دليل تيزهوشي‌ ذاتيـش كه شما نيز بر آن واقفيد! ) صحبت كردن با بقيه‌ي مهمانان بر سر موضوعات مورد علاقه‌اش را ترجيح ميدهد ! شما عصبي و سراسيمه ميشويد چون براي تاييد ايده‌هاي خود نياز مبرم به سندي زنده و داغ و از تنور درامده داريد كه في‌المجلس براي اثبات صدق مدعايتان به حضار نشان دهيد تا هلهله و تحسين آنها را - كه روح حقير و محتاجتان را ارضا ميكند - بشنويد ! بهرحال سعي ميكنيد به خودتان مسلط شويد تا ديگران متوجه عصبيت و سراسيمگي‌تان نشوند ، اما درونتان آتشي برپاست ... و كيست كه شعله‌هايش را كه از زبانتان زبانه ميكشد نبيند ؟!
وقتي متوجه ميشويد كه «طرف» تيزهوشتر از شماست ظاهرا معقولترين كار اين است كه تاكتيك مواجهه را عوض كنيد !


زمين مركز كهكشان‌ها نيست !

وقتي كسي ناخوداگاه خودش را مخاطب هر حرفي كه زده ميشود ميبيند تصور من آن است كه احتمالا چنين كسي دچار اين توهم عميق و گمراه كننده شده كه فكر ميكند محور و مركز عالم امكان اوست و همه از بام تا شام درباره‌ي او مينديشند ، چنين كسي انگار كه از يك كشف بسيار مهم و مشهور بيخبر مانده و نميداند كه قرنها پيش ثابت شده كره‌ي زمين (كه بسيار كوچكتر از خورشيد است) مركز عالم نيست كه همه‌ي ستارگان و سيارات به دور آن بچرخند بلكه زمين خود سياره‌اي است كه هزاران سال است به دور خورشيد ميدود ، سياره‌اي بسيار كوچك ، آري بسيار بسيار كوچك ... !

Wednesday, June 26, 2002

خيلي جالبه امروز به يك كشف بامزه و كمي تا قسمتي خنده‌دار نائل شدم ! اونم اينكه علت اينكه بعضي از بلاگرها وبلاگشون رو به روز نميكنند اينه كه نميخوان مطالب قبلي از صفحه‌ي اول سريع به آرشيو بره و ديگه قابل ديدن تو صفحه‌ي اول نباشه ، چون ميدونن كه اكثر بازديدكننده‌ها حوصله‌ي بازكردن آرشيو رو ندارن و تازه كسي چه ميدونه چه مطالب مهيج و خوندني توي آرشيو يه وبلاگ ممكنه باشه كه براي بازكردنش تحريك بشه ! پس بهتره اگر مطلب مهم و حياتي نوشتيم حداقل تا يكي دوهفته وبلاگمون رو به روز نكنيم تا همه آگاه بشن:)


اوليـن قـدم

اولين درس اختصاصي‌يي كه داشتيم « موازنه جرم و انرژي» بود كه گرچه بعدها درسهاي مشكلتري را هم گذرانديم ؛ هنوز تصوير هولناك اين درس و كتاب قطورش و بدتر از همه كابوس ِافتادن از اين درس پيش چشمم هست ! زياد پيش ميامد كه پس از مطالعه‌ي درس ، در جلسه‌ي بعد از استاد ميخواستيم تا مثالهاي حل شده‌ي كتاب (!) را توضيح دهد! ( يكي از كساني كه سؤال ميكرد خانمي بود كه هم اكنون دانشجوي دوره‌ي دكتراي مهندسي پزشكي در شريف است )‌، بخش عمده‌ي توضيح استاد غالبا منحصر به توضيح ِ« صورت مساله» بود ... بعدها ترموديناميك و سينتيك را با استاد جوان و نوگرايي گذرانديم كه به اعتقاد قريب به اتفاق بچه‌ها شيوه‌ي تدريسش در ميان استادان دپارتمان ما بهترين بود ،او در رفتارشناسي دانشجويان نيز استاد بود، يكي از جملات كليديش كه هميشه در ابتداي جلسات امتحانش تكرار ميكرد اين بود : « پيش از حل مساله براي پنج دقيق به مساله فكر كنيد و عجولانه براي حل دست به قلم نبريد » ، او به تجربه دريافته بود كه بسياري از ما از هول و عجله و نگراني از كمبود وقت چنين كاري را خواهيم كرد ! و من يكي از آنهايي بودم كه اين شيوه‌ي عجولانه را آزموده بودم و دريافتم كه دوباره كاري و آزمون و خطاهاي وقتگير جزء لاينفكِ اين شيوه است كه در نهايت به نقض غرض مينجامد !
آن توصيه‌ي طلايي او فكر ميكنم هميشه و براي حل هر مساله‌اي - نه فقط در مهندسي - صادق باشد ، اولين قدمها براي حل يك مساله‌ي مطروحه عبارت است از: 1) خواندن دقيق مساله ، 2) فهم فرايند و پارامترهاي مؤثر در آن ( اين بخش مستلزم دانستن تعاريف علمي و توافق شده براي هرفرايند و پارامتر است ) ، 3)مشخص كردن داده‌ها ( ورودي) و خواسته‌ها ( خروجي) . مرحله‌ي بعد پيشنهاد راه حلهاي گوناگون و انتخاب راه حلي است كه از امكانات موجود ( داده‌هاي صريح يا قابل استنباط ) نهايت استفاده به عمل آيد و در عين حال در كوتاهترين زمان ممكن ( يا لااقل در زمان تعيين شده ) به جواب برسد.
روشن است كه براي حل ِ يك مساله‌ي باز؛ آلترناتيوهاي متنوعي وجود دارد ، اما بهينه سازي براي متغيرهاي زمان ، امكاناتِ در دسترس ، و براورد هزينه‌ي تمام شده ، عناصري تعيين كننده در گزينش ِ روش هستند.

Tuesday, June 25, 2002

مدتهاست كه عافيت طلب شده‌ام و حال درگير شدن با آدمها را ندارم ، چه در زندگي آفلاينم چه در مراودات آنلاين ، ديده‌ام كه هزينه‌اي كه از انرژي و اعصابم براي بسياري از اين درگيريهاي نه چندان با اهميت صرف كرده‌ا‌م سرمايه‌اي تلف شده و برباد رفته است !‌ به ويژه در برخورد در محيط مجازي كه به واقع مجازي است و ارزش صرف كردن انرژي واقعي ندارد ! اما راستش چندان علاقه‌اي هم ندارم ( يعني با ذاتم هم جور در نمي‌آيد ) كه نقش عيسي مسيح را ايفا كنم ! آن هم در برابر كسي كه بيشرمانه از سكوت و خويشتنداري من سوء استفاده ميكند و سيلي به گونه‌ي راستم مينوازد ، مسلما در چنين شرايطي گونه‌ي چپم را پيش نمياورم ! پس از فرونشستن گرد و غبار؛ به شيوه‌ي منحصر بفرد خودم پاسخي درخور پيشكش ميكنم ! پاسخي كه سرد اما به اندازه‌ي كافي خردكننده باشد ! شايد برخي از خوانندگان اين سطور نمونه‌هايي از اين واكنشم را هنوز به ياد داشته باشند ! آه كه هميشه از اينكه تكرار ديگران باشم گريزان بوده‌ام ! يافتن راه حلهاي منحصر بفرد و مبتكرانه روحم را به رقص مياورد !
اولين پاسخ من در چنان موقعيتهايي غالبا به شكست كشاندن ِ تاكتيكِ مشهورِ « عصبي كردن و به عكس العمل انفعالي واداشتن حريف » از جانب طرف مقابل است ! كسي روي شبكه نميتواند مرا عصبي كند ! ابتكار عمل در دست كسي است كه ظاهرا آرام پشت ميزش مينشيند ، سرش را به يك سمت خم ميكند و در حاليكه چشمانش را نيمه باز نگه ميدارد از پشت عينكش دورادور اوضاع را ميپايد و گهگاه نگاهي هم به ساعتش ميندازد ...

Monday, June 24, 2002


قبل از موج گسترده توقيف مطبوعات ؛ من و همسرم مشتري ثابت ماهنامه‌ي مرحوم « پيام امروز» بوديم. من زودتر از همه سرمقاله‌هاي عميد نائيني را ميخواندم ( كه البته هميشه هم نمينوشت ) و نيز بخش « از نگاه ديگران» ، آن موقع هنوز اينترنت در دسترسم نبود و اين بخش كه ترجمه مقالات و گزارش‌هاي خبرنگاران خارجي بود برايم بسيار جذاب بود ، شايد بيشتر از اين باب كه دوست داشتم ببينم ديگران جامعه ايراني را چطور ميبينند ، از سبك و سياق گزارش نويسي‌شان هم كه به وضوح با روزنامه‌هاي ايراني متفاوت بود خيلي خوشم ميامد ( آن موقع هنوز محمد قوچاني زياد رو نيامده بود ! ) ، بعد از اينكه اينترنت‌دار شدم يكي ازاولين چيزهايي كه سراغش رفتم همين نشريات خارجي بود و گزارشهايشان درباره‌ي ايران ، هرچند به تدريج حرفهايشان تازگيش را برايم از دست داد...
مدتها بود به نيويورك تايمز نرفته بودم ، چند روز پيش كه به بهانه‌ي لينكي به آنجا رفتم ؛ ديدم سرويس جالبي را اضافه كرده كه طبق آن سرتيتر خبري مربوط به يك موضوع بخصوص و مورد علاقه‌‌ي آدم را هر روز يا هفته (در صورتي كه وجود داشته باشد) ميفرستد( قبلا سرتيترهاي هر روز را كامل ميفرستاد). بهرحال من نيوزلتر «ايران»ش را انتخاب كردم. فعلا انگار توماس فريدمن آمده ايران و چپ اندر راست گزارش از ايران ميفرستد. يك چيز بامزه‌اي در اين گزارشـش به نقل از روزنامه انتخاب هست :

Two sisters, ages 16 and 17, recently gave AIDS to 1,100 people in a two-month period
حالا يك كمي به اين جمله فكر كنيد و محاسبه كنيد كه اين دو تا خواهر در روز اگر تمام وقت هم « كار» (!) كرده باشند روزي چندنفر را بايد سرويس داده باشند ؟ آن وقت ... ! اصلا از لحاظ عملي ممكن هست ؟! ( راستش هيچوقت با روسپي‌ها نگشتم كه بدونم ميشه يا نميشه ولي خوب ... ! )

اين عبارات از همان گزارش هم به نكته جالبي اشاره ميكند ( كه البته هيچ ربطي به موضوع بالا ندارد) :
"The establishment has two choices," said the opposition economist Rahim Oskui, "but they have the same result: either the establishment will resist international and national changes in that case it will crash or it will become flexible and adapt. But in that case it cannot remain what it is now. . . . [My feeling is] the clergy will reach the conclusion that they will have to secularize the system in order to survive, but this will take time. . . .

Saturday, June 22, 2002


احمقانه‌تر از احمقانه !!


هميشه مضحكترو البته احمقانه‌تر از طرح يك گزاره يا ادعاي احمقانه و بي اساس ؛ تلاش براي تئوريزه كردن چنين گزاره‌اي است.
به ياد بياوريم كه پس از شدت گرفتن حملات فيزيكي و مطبوعاتي انصار و حمايت‌ها و توجيه‌تراشي‌هاي تئوريك مصباح يزدي ، خاتمي طي جمله‌اي كه بعدها بسيار مشهور شد و بر سر زبانها افتاد تلويحاً از كساني سخن گفت كه « خشونت را تـئوريـزه ميكنند » .

Friday, June 21, 2002


ليـــلا و مساله‌ي « صداقت با خويـشـتن »

از ليلاي ليلي خوشم ميايد ، مدت زيادي نيست كه ميخوانمش ، اما رگه‌هايي از يك آشنايي روحي بينمان پيدا كرده‌ام ، يك خصوصيتش هست كه برايم عجيب آشناست : صداقت با خويشتن . اين تلاشش براي آنكه با خودش صادق باشد به نظرم بغايت زيبا ، ناب و دوست‌داشتني است . تلاش نميكند كه لزوما همرنگ جماعت باشد ، او ميخواهد خودش باشد با تمام سايه - روشن‌هاي طبيعي وجودش ، با مجموعه‌اي از مختصات شخصيتي و اعتقادي كه ممكن است خوشايند ديگران باشد يا نباشد ، اين قدرت و استحكام و استقلال شخصيت هميشه به نحو فوق‌العاده‌اي برايم تحسين‌برانگيز بوده . ليلا خودش را روايت ميكند بي‌آنكه بخواهد براي كسب تائيد يا محبوبيت بيشتر لعابي از ژست‌هاي مردم پسند به روايتش بيفزايد. و اين كه كسي بتواند در برابر وسوسه‌هاي تند و تيز شهرت و محبوبيت اينگونه محكم و بدون ‌ترديد مقاومت كند تصور ميكنم نياز به مدتها ممارست و تهذيب نفس داشته باشد و البته من معتقدم يكجور آمادگي روحي ذاتي ( و يا نشات گرفته از آموزشهاي دوران كودكي ) هم در شكل گرفتن چنين طبع مستغني‌يي ميتواند مؤثر باشد.
شايد ليلا از آن رو به نظرم خيلي برجسته آمد كه با تمام احترامي كه براي تمام خانمهاي وبلاگنويس قائلم اما ايشان را به نوعي متفاوت و غيرقابل قياس ميبينم.
برايش آرزوي موفقيت ميكنم.


شيـطنـت !

آقا بعضي وقتها شيطنت يه كيفي داره كه عصاقورت داده بودن و مؤدب بودن نداره ، مثلا آب ريختن توي لونه‌ي مورچه‌ها يكي از اون شرارتهاست كه از بچگي از اين بازي خوشم ميومده ! گاهي وقتها هست كه عجيب مقاومتم رو دربرابر وسوسه‌ي كثيفِ بازي دادن آدمها از دست ميدم ، حالا اين درحاليه كه از لحاظ تئوريك معتقدم اينكاراخلاقاً كار درستي نيست ! البته من آدم عياري هستم و با هركسي اينكار رو نميكنم ! فقط گاهي يه جورايي تحريك ميشم ؛ اونم شايد بيشتر به دليل اين باشه كه ميبينم كاراكتر و كنش و واكنش‌هاي سوژه بدجوري جون ميده واسه اينكارا ! تماشا كردن قيافه جدي و عكس‌العمل‌هاي يه آدم خودشيفته‌ و پرمدعاي بازي خورده براي كدوميك از ما وسوسه انگيز وجذاب و فرحبخش نيست ؟!

Thursday, June 20, 2002

جملات زير از ايــن گزارش از نيويورك تايمز برايم بسيار جالب بود :

The Third Generation will eventually find a new political horse to ride and, when it does, Iran will change — with or without the ayatollahs' blessings.

Wednesday, June 19, 2002

از ايشان نيز سپاسگزارم.

از ايشان و نيز ايشان كه با ايميل مرا مرهون لطف خود كردند صميمانه سپاسگزاري ميكنم و برايشان آرزوي بهروزي و شادكامي دارم.


« با احترام ؛ تقديم به همه‌ي اقوام ، آشنايان ، همكاران و دوستاني كه از طرق مختلف اعم از نصب پلاكارد ، ارسال تاج گل ، فكس ، تلگرام ، ايميل ، درج آگهي در روزنامه و نيز حضوراً مشتاقانه و بيصبرانه (!) خواهان ِاستمرار مباحث تحليلي اجتماعي در اينجا بودند ، همچنين تشكرات ويژه نثار سنديكاهاي بقالان و قصابان پايتخت و حومه !»

تراشيدن دشمن موهوم ( خيالي) يكي از شيوه‌هاي رايج بسياري از رژيم‌هاست، دشمني كه هميشه در كمين و منتظر فرصتي براي سوء استفاده ، و تهديدِ آرامش و امنيت و حقوق اساسي ملت است. در داشتن ( بلكه به بيان درستــتر تراشيدن ِ) چنين دشمني فوايد بسياري مترتب است از جمله :
1- از رهگذر چنين تاكتيكي ميتوان ادعا كرد كه تمام ( يا بخش اعظم) انرژي ِمفيدِ سيستم ِ حاكم‎ْ صرفِ مقابله با تهديدات دشمن ميشود و از اين رو تواني براي ارتقاء كيفي سيستم و دستيابي به اهدافِ مرامنامه‌ي مكتوب يا نانوشته‌ي سيستم باقي نميماند.بدينترتيب از دشمن موهوم به عنوان سرپوشي بر ناكارايي و يا بازده بسيار پايين و نيز ضعف ساختاري سيستم استفاده ميشود.
2- جلب ِحمايت ِتوده‌ي عوام به مثابه‌ي ابزاري براي كسب و حفظ مشروعيت و نتيجتا ً تضمين ِاستمرار ِ حاكميت از طريق ِمظلوم نمايي و تظاهر به اينكه سيستم مورد هجوم و تجاوز ِ بيگانگان قرار گرفته است.
3- ارائه‌ي يك تصوير سياه وسفيد از جهان كه فاقد طيفِ ميانه و هارموني ( فاقدِ نقاطِ سايه - روشن ) است . در چارچوب چنين نگرشي ؛ جهان صرفا ًبه دو قطب ِ« با ما » و « برما» تقسيم ميشود ، پس قدرت انتخاب اجتماع به شدت كاهش ميابد و احتمالا افراد براي كاهش آسيب‌هاي ناشي از قرارگرفتن در طبقه‌ي « برما» ترجيح ميدهند به دوگانگي ِشخصيت ، خودسانسوري و ريا وتظاهر تن دردهند.
4- ( نتيجه‌ي 3) : استاندارد سازي و همسو كردن انرژي و تحركات ِتمام اعضا و عناصر تشكيل دهنده‌ي اجتماع موردنظر ،كه اين امر امكان وقوع هرگونه جنبش غيرقابل پيش بيني را به حداقل ميرساند ، واين يك امتياز بزرگ براي تضمين بقاي سيستم و تحت كنترل نگهداشتن ِاجتماع مورد نظر ميتواند باشد.
5- ( نتيجه‌ي4) : استفاده‌ي تبليغاتي از نمود ظاهري يك اجتماع همبسته و « يكنواخت» به منظور ارعابِ دشمن موهوم ( احتمالا طبقه‌ا‌ي كه از آن به عنوان « برما» نام برده ميشود) و نيز به منظور به انقياد وانزوا و سكوتِ تحميلي كشاندن ِدشمن ِموهوم.

تراشيدن دشمن موهوم يكي از شيوه‌هاي رايج بسياري از رژيم‌هاست، و ايضا ً بسياري از افراد.

پي نوشت: اگر موارد ديگري هم به ذهنم رسيد اضافه خواهم كرد.

داشتم به واژه‌ي « حقيقت » فكر ميكردم ، نميدانم چطور و از كجا ناخوداگاه و دفعتا ًاين بيتِ حضرت حافظ به ذهنم متبادر شد :
ميان عاشق و معشوق هيـــــــچ حايل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخـيز

آدمي را كه چشمهايش دچار آستيگماتيسم شديد باشد، يا لوچ باشد فقط بايد به يك چشم پزشك حاذق سپرد. ( ولي مطمئن نيستم درمان قطعي برايش وجودداشته باشد )

Tuesday, June 18, 2002

آدمي را كه دچار پارانوئيد هست فقط بايد به يك روانپزشك حاذق سپرد.

آخ چقدر بد شد كه « افشا» شدم وهمه فهميدند من يك عنصر مواجب بگير هستم ! ديگه نميتونم زيرزيركي چيز بنويسم و قالب كنم و پولشو بگيرم ! ولي خوبيش اينه كه اعتراف كردند خيلي باهوشم ! مرسي ! اين حقيقت رو قبلا خودم هم ميدونستم ، حالا كه افراد ديگه‌يي هم تاييد كردند ديگه خيلي خوش خوشانم شد ! خصوصا كه با ادله‌ي قوي و قاطع ثابت كردند كه من خيلي باهوشم ، متشكرم چون ميدونم اهل شوخي و چاپلوسي نيستي پسر !

Monday, June 17, 2002


بخشي از يادداشت June.17 الواح شيشه‌اي :
نمی‌دانم چرا اوضاع در همه جا ميل کرده است به سوی وخامت. در وبلاگستان هم که ديگر نمی‌شود پا گذاشت. از بس بوی نفرت و توهين و تهمت افترا همه جا را فراگرفته است.می‌خواستيم اين يک وجب جا محلی باشد برای تجلی فرديت و بروز تفاوت‌ها، بی ترس از قضاوت و بستن افترا. حالا شده است رونوشت برابر اصلِ جامعه‌ای که امثال حسين شريعتمداری و عليزاده‌ها بر آن حکم می‌رانند. هرکس خودش را معيار عدل و درستی می‌داند و هيچکس هم، برای قضاوت، کس ديگری جز خودش را صالح نمی‌داند. هرکس ديگران را صغير و نادان می‌داند و خود را موظف به امر به معروف و نهی از منکر. با اين حساب نمی‌دانم مخالفت ما با استبداد حاکم بر سر چيست؟ وقتی قرار است همان اصولی را حاکم کنيم که در اساس هيچ فرقی ندارند با اصولی که 24 سال است حکومت می‌کند بر جامعه‌ی ما؟

« نهايت معرفت آن است كه همه چيز را همانگونه كه هست ببينيم »


خـبـر ، نـظر ، تـئـوري تـوطـئه !


جارچي ( خبرگزاري وبلاگشهر ) امروز از گزارشي خبر داد كه خبرنگار BBC امروز درباره‌ي وبلاگنويسي فارسي منتشر كرده است ، اين گزارش كوتاه زير عنوان : Web gives a voice to Iranian women نوشته شده .
دو تا نكته برايم جالب بود : يكي عكس انتخاب شده براي اين گزارش كه به سنت هميشگي عكسهاي بي بي سي از ايران با نگرش خاصي گزينش شده ( حكايت عكسهاي ايران در BBC حكايت بسيارجالبي است كه اگر فرصت شد به آن خواهم پرداخت ) ، نكته‌ي ديگر موضوع لينكهاي معرفي شده به عنوان نمونه‌ي وبلاگ فارسي در اين صفحه ميباشد كه احتمالا توسط خود جناب درخشان كه از همكاران برنامه روز هفتم BBC هم هست پيشنهاد شده .
حالا يك موضوع بامزه : اگر من هم مثل بعضيها به تئوري توطئه اعتقاد راسخ داشتم ميگفتم : اين گزارش BBC و لينكها نشان ميدهد كه جنجال اخير در وبلاگشهر زير سر انگليسي‌ها بوده و با « هماهنگي» ويژه‌ي دولت فخيمه بريتانياي كبير صورت گرفته :) و كساني كه لينكشان بغل گزارش هست حتما قلم بدست مزدور و مواجب بگير دولت انگليس هستند !‌ ولي من همچين چيزي نميگويم چون اينقدرها سطحي نگر نيستم كه هركس دهانش را باز كرد دنبال ردپاي توطئه بگردم ! ( اگر هم پولي از انگليسيها گرفتن حلالشون ! ما كه بخيل نيستيم :):) )

Sunday, June 16, 2002


روان خود را روان داشته باشيد

نميدونم تا حالا تو همچين موقعيتي قرار گرفتيد يا نه : بياييد يه حرفي بزنيد كه صد در صد مطمئنيد همه باهاتون همراهي ميكنند ، بعد در كمال ناباوري و جاخوردگي (!) ببينيد همه دارن عاقل اندر سفيه نگاهتون ميكنند و رسما حسابشونو جدا ميكنند ؛ حتي ياران گرمابه و گلستان ... خوب آدم خيلي احساس بدي پيدا ميكنه ؛ نسبت به دوست ، دشمن ، حتي خودش !‌ دوست داره يه ريز حرف بزنه تا حقانيتشو ثابت كنه ولي باز ميبينه صدا از كسي در نمياد ، اونوقت آدم ملت رو تهديد به سكوت ميكنه ! باز ميبينه هيچكي نازشو نميكشه ، هيچكي نميگه نه تو رو خدا جون ما بيا حرف بزن ... خوب خدائيش اينجوري آدم خيلي ضايع ميشه ! حق بدين ديگه !
يه چنين داستاني گاهي تو زندگي واقعي ( offline) ما هم اتفاق ميفته ، تو همچين مواقعي بهترين كار براي كسب آرامش دوباره اينه كه آدم دست از گير دادن به خودش و بقيه برداره و يه مقدار فكـــــر كنه ، به قول يه روانشناسي : روان خود را روان داشته باشيد!


آيا شما با اصلاح زبان فارسي موافقيد ؟!

يكبار در گروه بلاگرها بحثي پيش آمد درباره‌ي استفاده از نوعي رسم‌الخط ابداعي ! مثلا به جاي دختر بنويسند : 2ختر !! من آنجا مفصلا توضيح دادم كه با چنين كارهايي شديدا مخالفم ، چون ما كارشناس زبان يا اديب يا زبان شناس نيستيم كه اين حق را داشته باشيم كه تنها به خاطر شيرينكاري و طنازي ؛ در زبان يا رسم‌الخط دخل و تصرف بكنيم و با سليقه‌ي معوجمان آن را دستكاري كنيم ، «زبان» ملك شخصي ما نيست كه هركار با آن كرديم به ديگران نامربوط باشد ، زبان ميراث فرهنگي ماست كه بايد سالم و شاداب و زنده تحويل نسل بعد بدهيم نه معلول و ناقص و بيمار ! دموكراسي هم حكم ميكند كه نظر گذشتگان و آيندگان را قرباني خودمحوري خودمان نكنيم ! همين موضع درباره ادبيات اعم از شعر و نثر و ادبيات عامه نيز صادق است.
امروز صورت تغيير يافته‌ي يك ضرب‌المثل را ديدم كه برايم بسيار عجيب بود ! راستش از قديم و نديم ما شنيده‌ بوديم كه ميگفتند : «حرف حق تلخ است » ، اين جمله به وضوح يك سور عمومي بود نه وجودي ( رياضي جديد دبيرستان كه يادتان هست ؟!) ، اما ورژن تغيير يافته‌اش را اينطور نوشته‌اند : « حرف حق ( البته براي بعضيها ) تلخه » !!! من شخصا معتقدم قديمي‌ها قرائت درستـتري از اين عبارت داشته‌اند : « حرف حق تلخه » براي همه بدون استثنا !

Saturday, June 15, 2002

يك لينك جديد در فهرست لينكهام در ستون سمت راست اضافه كردم : وبلاگ تصويري من ! با عنوان : سايه - روشن مصور ! خلاصه يه چيزي تو اين مايه‌ها !

امروز با حيله‌اي صفحه‌اي بازمانده از « دفتر سپيد » را جايي روي وب پيدا كردم ! كاش نرفته بود با آن انديشه‌ي غني و آن نثرروان و استوار ...

Friday, June 14, 2002


آزادي را حـرمت بداريــم

خوشحالم كه دو - سه روزي خودت و يكي از دوستانت كه ظاهرا خردورزتـر از شماست به حرفهاي من فكر كرديد و به منطقي بودن حرفهايم پي برديد ، خوشوقتم كه توصيه‌هاي دوست عزيزت همانهاست كه من پيش از اين در يادداشتي تحت عنوان : « خـشـونـت طـلـبـي از نـوع نـرم افـــزاري » در June.12 گفته بودم ( همين زير)! و همه‌ي اينها نهايتا باعث شد كه تصميم بگيري لحنت را اصلاح كني و مؤدبانه صحبت كني تا جايي كه از ضمير سوم شخص جمع غايب براي نام بردن از ابهام 26 ساله استفاده كني ! اين موفقيت را به خودم تبريك ميگويم و اميدوارم تو هم لااقل در پروژه‌هاي بعديت موفق باشي !
زت زياد !
ابي كوچولو :)

PS. راستي به اميد بگو در مفهوم « خشونت نرم‌افزاري » بيشتر تامل كند ، بعضي مفاهيم آبسـتره هستند و دركشان نياز به تعمق بيشتري دارد. آريا را هم از دست نده ، دوست نسبتا منطقي يي به نظر ميرسد و ممكن است وقتهاي ديگري هم تو را از افتادن در پرتگاه نجات دهد.


بـــراي : دريـا

دريا ! وقتي دريا طوفاني ميشه هيچوقت كنار دريا بودي ؟ مـوج در مـوج ، مـوج ها در هم ميپيچند و مي غرند ، حتي صداش وحشت انگيزه ، خصوصا اگر نيمه شب باشه و خونه ت نزديك ساحل باشه ! هيچ ميتوني بخوابي ؟ همه ش آدم فـكر ميكنه الانه كه آب بزنه و همه چي رو خراب كنه، و تو رو و هرچي دور و برت هست آب ببره !
وقتي دريا آرومه دريا رو ديدي دريا ؟ آدم دوست داره ساعت ها خيـره بشه به اون مــوج هاي كوچيك كه پاهاشو تا مچ خيـس مي كنند و گاهي هم بي هوا كـمي بالاتر مي زنند ! ... و صداش ... اون صداي جادويي كه مسحورت ميكنه ، ‌شيفته ي اون صِـدايم ، صدايي كه انگار نه از روي زمين بلكه از آسمون فرومي ريزه ! صدايي كه با همه ي صداهاي ديگه فرق داره ... صدايي كه بي اينكه بفهمي گيج و مسـتت مي كنه ؛ به يك دنـياي ديگه مي بردت ، ديگه هيچي نمي بيني و نمي شنوي : فقط صداي درياست كه روحت رو و انگار تمام وجودت رو اشباع ميكنه... و چشمهات؛ كه انگار ديگه دريا رو نميبينند بلكه اونها هم دريا رو ميشنوند !
... چقدر گاهي شبيه دريا ميشي دريا ! خود دريا ميشي دريا ! گاهي طوفاني ... گاهي آروم ...




راستي اينجا كسي هست كه بتونه صداي دريا رو از آب بگيره و توي يك نامه ضميمه كنه برام ؟!!!!


نه هـر كـه سـر بـتراشـد قَـَـلـَنـدري دانـد


بعضي وقتها آدم تمام انرژيـش رو صرف ميكنه كه يه نقشه‌ي بي نقص بكشه ، ولي درست در زماني كه همه چي رو طبق نقشه‌ي از پيش طراحي شده پيش برده و منتظر واكنش پيش بيني شده‌‌اس تا فازهاي بعدي ِنقشه رو پياده كنه ؛ با يه عكس العمل كاملا غير منتظره از جانب سوژه(ها) مواجه ميشه ! به اين ميگن بدبياري يا به عبارت صحيحتر : خطا در محاسبه ! بنابراين بهتره آدم همه‌ي تخم مرغهاش رو توي يه سبد نذاره ؛ چون ممكنه سوژه(ها) اونقدر تـيزهوش باشه كه توپ رو به زمين حريف پرتاب كنه :)

Thursday, June 13, 2002

ميان شـعار و شـعـور فرسنگها فاصله است .

آزادي در بــند ؟!

اينترنت برجسته‌ترين نماد و دستاورد دنياي آزاد ، وبزرگترين الگوي محقَََـَـق شده‌ي تكثرگرايي است ،اينكه كسي در چنين فضايي طالبِ انحصار و محيط تكصدايي باشد چيزي شبيه يك لطيفه است و احتمالا ناشي از عدم درك پديده‌اي به نام اينترنت !
آزدي از هفت دولت آزاد است و نياز به وكيل مدافع خشونتـــگرا و انحصارطلب ندارد !


آيا مردم سياه و سفيد هستند ؟
آيا جهان سياه و سفيد است ؟
...
« زندگي هميشه سـايـه - روشـن است » !

Wednesday, June 12, 2002

راستي فراموش كردم بهت بگويم كه « خودزني » راه حل كهنه و نخ نما شده‌اي براي مظلوم نمايي است! شيوه‌هاي جديدتري را امتحان كن ! لااقل كمي خلاق باش كه كسي دستت را نخواند دوست كوچك من !


بـازي بـــزرگـان !

فضولك عزيز ، من فكر ميكنم شما در كل دچار يك توهم عميق شده‌اي ؛ نخست درباره خودت و سپس راجع به من و برخي ديگر از بلاگرها و نيزدرباره‌ي خوانندگان وبلاگهاي فارسي . من ، تو و خوانندگانانمان هيچكدام آدمهاي مهمي نيستيم كه به قول توبخواهيم برهمديگر بتازيم يا همديگر را تكفير كنيم يا تكفير بشويم ( آنطور كه تو دوست داري ) ! اينجور بازيها كه تو بدان علاقمندي « بازي بزرگان» است ؛ اما من و تو نه مهم هستيم نه بزرگ ؛ به هيچ چيز ؛ نه به سواد و علم ، نه به سياستمداري ، نه نبوغ خارق العاده نويسندگي و نه هيچ چيز ديگري ؛ كه اگر بوديم آنقدر وقت آزاد نداشتيم كه آن را صرف وبلاگ نوشتن يا احيانا آتش بازي در فضاي وبلاگها بكنيم ! دوست من ! نخست درباره خودت و سپس درباره ديگران واقع بين‌تر باش


خـشـونـت طـلـبـي از نـوع نـرم افـــزاري

ديروز براي همشهري وبلاگشهري كه اين روزها با غيظ و عصبيت شروع به سمپاشي كرده است نامه‌اي دادم و ايشان را به گفتگويي دوستانه دعوت كردم ، در نامه‌ام نه توهيني بود نه فحاشي نه ايراد تهمتي ، فكر ميكردم شايد سوء تفاهمي رخ داده است كه بتوان با گفت و گو حلش كرد ، اما ايشان با واكنش خشونت بارش نشان داد كه موضوع يك اختلاف سليقه‌ يا حتي عقيده نيست ، موضوع اصلا وبلاگ سايه - روشن و نوشته‌ها و نويسنده‌اش نيست ( چه من و وبلاگم و ساير وبلاگهاي مطروحه قبلا هم وجودداشته‌ايم!)، موضوع اصلي « جارچي » است كه ممكن است بتواند رقيب موفقي براي وبلاگ عمومي باشد ! و اينها جزبهانه جويي‌هاي ناشيانه‌اي براي تخريب وجهه تحريريه جارچي نيست. بنابراين من همچون گذشته در دام چنين درگيري‌هاي ساختگي كه اهداف ديگري را دنبال ميكند نخواهم افتاد و چنان كه روال كارم در سايه - روشن از اول بر اين اصل بوده كه خودم را درگير موضوعات سطحي و پيش پا افتاده‌اي نظير گيردادن به اين و آن نكنم اين روش را ادامه خواهم داد. اگر كسي سايه - روشن را دقيق خوانده باشد يا نيم نگاهي به آرشيو بيندازد متوجه خواهد شد كه من به « تحليل» پديده‌هاي اجتماعي بيش از بحث‌هاي سطحي ِمصداقي و موردي علاقمندم ، و اساسا درگير شدن در جنگهاي بي‌ پايه و بي مايه، و صد البته بي نتيجه‌ي ايميلي و وبلاگي را در شان خودم نميدانم و آن را مايه‌ي اتلاف وقت و انرژي خودم ميدانم كه ميتوانم صرف كارهاي مفيدتري بكنمش .
من نه فحش ركيك بلدم و نه فحاشي را هنر يا نشان شجاعت ميدانم و اصولا اينگونه برخوردهاي عوامانه و عوامفريبانه و غيرمدني را نمي‌پسندم ، آرشيو سايه - روشن كارنامه من است و شاهد صادق اين مدعا .
ادبياتي كه شامل « عمال جيره خوار رژيم » ، « افشا خواهم كرد» ، « عوامل نفوذي » ، « قلم به دست مزدور » ، « جيره خوار بيگانگان » ، « مواجب بگير» ، « چمدان دلار» (!) و ... ميشود تنها مرا به ياد دو گروه مشخص ميندازد : يكي دستگاه رسانه‌اي جناح راست افراطي ( نظير كيهان ، يالثارات و ... ) كه حاشيه امنيتي قوي هم دارند و ديگري برخي گروه‌هاي سياسي و اپوزيسيون به تحليل رفته‌ي خارج نشين كه براي جلب توجه سعي ميكنند با تندترين الفاظ ممكن صحبت كنند و زمين و آسمان را به هم بدوزند . من معتقدم اين ادبيات متعلق به كساني كه در پي گفت و گويي سالم ، متمدنانه ، منطقي و بدور از جنجال هستند نيست ، از رهگذر چنين عباراتي تنها آبي فراهم ميايد گل آلود براي گرفتن ماهي ِمنافع شخصي يا احيانا گروهي . كما اينكه «نيمه پنهان» نويسان كيهان و «هويت»سازان سيماي لارينوس (!) هنگامي كه منافع خود را در خطر ميبينند رو به آنچه خود «افشاگري»ش مينامند مياورند ! كيهانيان واحد نرم افزاري خشونت گرايان، و افراطيان ِانصار كه زدن و بستن را روا ميدارند واحد سخت افزاري مجموعه خشونت طلب هستند . امروز هم در وبلاگشهر كه يك فضاي صرفا نرم افزاري است برخي منادي خشونت و اعلان جنگ شده‌اند كه لابد اينها هم از غبارآلود كردن فضا نفعي ميبرند ! اما من شخصا ارادتي به جنگ و خشونت و درگيري حتي از نوع لفظي‌اش ندارم چون فكر ميكنم با درگير شدن در چنين دعواهاي جلفي ؛ وجهه منطقي‌ام مخدوش ميشود !
از سوي ديگر به قول ظريفي: « وقتي قرار است تو مجرم باشی، از هر چيزی می‌توان يک آلت جرم تراشيد» پس چرا بيهوده خودم را خسته كنم وقتي « قــرار» شده است كه به دليلي ( و بلكه بهانه‌اي ) مجرم باشم !؟

Tuesday, June 11, 2002


شهروندان درجه‌ي يك و مساله خودبرتر بيني !

آقاي حسين نوش‌آذردر يادداشت 19 خردادش مينويسد: « بازتاب خودبرتربينی (راسيسم) ايرانی دعوی ماها در رهبری جهان است بر اساس نبرد نيکی با بدی. پاکی با ناپاکی. درستی با نادرستی. در اين نبرد ايرانی ها غالبا خود را ستمديده معرفی می کنند که با ازخودگذشتگی در سنگر نيکی بدون هيچ چشمداشتی برای برقراری نظم جهان مبارزه می کنند. » و به آن مصاديقي از تاريخ و ادبيات كلاسيك ايران را هم براي اثبات مدعايش ميفزايد .
البته اين ادعا ميتواند درست باشد . اما سؤال من اين هست كه آيا اين تنها يك خصلت ايراني است ؟ آيا ملل ديگر چنين ادعايي نداشته‌اند و ندارند ؟ و اصلا شهوت ِ قدرت و رهبري چيزي هست كه قابل صرفنظر باشد ؟! به نظر ميرسد اين نوع خودبرتر بيني كه نوش‌آذر معرفي ميكند پيش از ايراني بودنش يك خصلت بشري باشد و به خون و نژاد ربطي نداشته باشد. اصلا نگاهي به دور و بر بيندازيم : مگر اين خودبرتر بيني و دعوي رهبري داشتن از سرو روي بسياري از رسانه‌هاي خبري و فيلمهاي سينمايي نمي‌بارد!
نگاهي ديگر: حادثه‌ي يازده سپتامبريك فاجعه بود ؛ چندهزارنفر به آني خاكستر شدند و فكر نميكنم كسي در دهشتناك بودن اين واقعه ترديد داشته باشد ، از سوي ديگر هر روز در گوشه و كنار دنيا قتل عام‌هايي به همين اندازه دردناك و اسفبار رخ داده وميدهد ، جنگ و كشتار چهره خشن خود را به غيرنظاميان نشان ميدهد اما حجم تبليغاتي كه درباره واقعه يازده سپتامبرشد اصلا قابل قياس با موارد مشابه نبود ، آيا اين نشان اين نيست كه اين پوشش عظيم خبري و تبليغاتي ، و آن مرثيه سرايي كه براي هيچ فاجعه انساني ديگري سابقه نداشت برپيش فرض« برتري شهروند امريكايي » نسبت به شهروندان ساير كشورها مبتني است ! و لشكركشي و رجزخواني‌هاي پس از آن كه با داعيه‌ي مبارزه با تروريزم بين‌المللي صورت گرفت روي ديگر سكه‌ي « دعوي رهبري جهان را داشتن » نبود ؟ آيا اين همانگونه كه نوش‌آذر ميگويد «مبارزه‌اي بي چشمداشت (!) براي برقراري نظم جهان» نبود و نيست ؟! آيا اين مبارزان عليه تروريزم نبودند كه در هنگام لشكركشي به افغانستان؛ دنيا را به دو بخش ِ « با ما » و « عليه ما » تقسيم كردند ؟ و اين آيا دقيقا ً همان « نبرد نيکی با بدی. پاکی با ناپاکی. درستی با نادرستی» كه نوش‌آذر ميگويد نيست ؟ موج سهمگين احساسات نژادپرستانه كه اروپا را فراگرفته نشانه چيست ؟ و نگاه به شدت منفي شهروندان امريكايي نسبت به اعراب و مسلمانان به ويژه در خارج از مرزها ؟
نكته جالب اينجاست كه آنطور كه در خبرهاآمده بود دستگاه امنيتي براي محافظت از امريكايي‌هاي عرب تبار در برابر خشونتهاي نژادپرستانه تسهيلات ويژه‌اي براي آنها قائل شده ! اين از يك زاويه‌ نشانگر اين است كه « شهروند امريكايي بودن » حتي عربها را از سطح يك عرب معمولي به يك عرب درجه يك (!) ارتقا ميدهد ! ( به ياد بياوريد اصطلاح شهروند درجه يك و دو را ! )
بيچاره ما شهروندان درجه دوي دهكده‌ي جهاني :(

Monday, June 10, 2002

از كرامات بلاگر اين است كه ميتواني مطلبت را بعد از ارسال اديت كني ، اما اگر يك اشتباه فاحش گرامري در نامه‌اي كه به يك گروه فرستاده‌اي مرتكب شده باشي فرصت برگشت نيست !


...
به چشمهام چشم دوخت و قاطعانه پرسيد: چرا ؟ چرا تو نه ؟
به دور دست‌ها خيره شدم و زير لب گفتم : حقارت زماني آغاز ميشه كه براي اثـبـات ِخودت دست به نـفـي ديگري ميزني

سيما خانم دردودل ظاهرا ترجيح داده‌اند از پيغامي كه من برايشان در ابتداي ايميلم ديروز نوشته بودم ( و نميدانم چرا امروز منتشر شد ) تنها كلمه thanks را باقي بگذارند ! آن پيغام اين بود :


A note for Moderator:
Dear Ms.Sepanlo ;
Thanks for accepting my membership yesterday , Please publish this email then unsubscribe me immediately .
thanks

در ضمن پس زمينه‌ي آبي هم از من نبود ! آخيش اينجا اقلا ميشود حرف خودم را بگويم بدون سردبير!

امروز ايميلي دريافت كردم كه بيش از همه‌ي آن چند ايميل معدود ديگري كه خوانندگان اين وبلاگ فرستاده بودند خوشحال و غافلگيرم كرد ، ايميلي از صاحب « دفـتـر ســپـيـد » كه به تازگي خانه‌ زيبايش را در وبلاگشهر در ميان بهت و سكوت ما به كلي ويران كرد و رفت . دفــتر سپيد از معدود وبلاگهاي عميق و خواندني وبلاگشهر فارسي بود ، انديشه‌اي قوام يافته ، قلمي بسيار شيوا و نثري استوار و فاخر از ويژگيهاي شاخص يادداشتهاي دفترسپيد بود . دفترسپيد وبلاگي باري به هرجهت نبود كه بودن و نبودنش بيتفاوت باشد ، مدتها بايد منتظر ماند تا وبلاگي خلاء رفتنش را پركند ، گرچه من نيز به تازگي با اين وبلاگ آشنا شده بودم اما بازگشت او را يك ضرورت ميدانم ، متاسفانه ديگر نميشود به صفحه‌اش لينك داد ، تنها بخشهايي از يك يادداشتش در مطلب May.22 من هست و اين هم نامه امروزش كه ميخواهم همانطور كه او بي‌اجازه‌ي ما وبلاگ محبوبمان را نابود كرد من هم بي‌اجازه نامه كوتاهش را اينجا بگذارم ، و راستي مگر روزي كه براي نقل مطلب May.22 اجازه گرفتم نگفت كه : « مگر گفتن حرفي که با آن همدل هستيد موافقت مرا ميخواهد. اگر حرفي محل همدلي مشترک من و شما باشد ، داشته مشترکمان است و به يک نسبت براي هر دو »


Salam ebham
Neveshte at ra raje be rish didam. In chand vaght sokoot karde boodam, amma gah hamdeli chonan az laie iek neveshte ie sade be cheshm mizanad ke taghat nemiavaram.
Damat garm. Ieki baiad az in hemaghate makoos migoft ke rooie digare haman sekkeie salhaie pish ast.
Sabz bashi va shad
Ali Reza

گويا براي بعضي دوستان اين سوء تفاهم پيش آمده كه عكس ِ مطلب ديروز عكس سارا خانم است ، نخير! من عكس كسي را بدون اجازه خودش اينجا نميگذارم ! آن عكس تنها نمادي است از زني كه درخانه‌ي شيشه‌اي نشسته و به سمت ديگري سنگ پرتاب ميكند !!!

Sunday, June 09, 2002


تـروريـسـت‌هايي كه كـپي رايـت را نـاديـده مي‌گـيـرنـد !

اخيرا ً ZDNET از يك عمل غير قانوني خبر داده كه يك شركت ايراني هم در آن دست داشته ، ماجرا مربوط به پخش اينترنتي فيلم هاي امريكايي بدون پرداخت كپي رايت بوده ، طي روزهاي گذشته هودر و آقا حامد بنايي (1, 2 )حاشيه‌هاي بسياركوتاه اما جالبي به اين خبر زده‌ بودند . اما از آنجا كه براي خود من هميشه پاورقي از متن جذابتر هست ؛ رفتم به صفحه مربوطه و نگاهي انداختم به چندتايي از نظرات خوانندگان ، خصوصا امريكايي‌ها كه انگار خيلي حرصشان گرفته بود ! يعني توي آن 10 -15 تا نظري كه من خواندم هيچكس كوچكترين حرفي راجع به كپي رايت و لزوم رعايتش نزده بود ! همش حرف راجع به تروريست بودن ما بود !!!
راستش من احساس ميكنم يكجورهايي مردم و دولتمردهاي امريكايي ايران را بد ميفهمند ! يعني درك نميكنند كه اين ملت ( ايرانيها) دارند در تب هرچيزي كه امريكايي است ميسوزند آن وقت اينها باز ناز ميكنند براي ما !! اي بابا ! آخه ما به چه زباني بگوييم ما به روي شما و هرچه از جانب شما برسد آغوش گشوده‌ايم ، آيا امريكاييها از اين بهتر هم فرصتي ميتوانند پيدا كنند ؟ در كدام كشور جهان سومي يا خاورميانه‌اي مردم براي قربانيان يازده سپتامبر شام غريبان برگزار كردند ؟ كجا سي دي فيلمهاي امريكايي با زيرنويس فارسي (!) تنها سه هفته بعد از اكران در سينماهاي امريكا ؛ دست به دست ميچرخد ؟ كجا مردم براي خريدن جنس امريكايي فروشگاه‌هاي يك جزيره‌ي داغ را وجب ميكنند ؟! مردم كجا بعد از آمدن امريكا به افغانستان دست به دعا برداشتند كه « كاش اينجا را هم بزند و اينجا هم همه چيز راست و ريس و آباد بشود ! » و... الخ ، خلاصه‌اش اينكه من فكر ميكنم امريكاييها پيام دوم خـرداد را خوب درك نكردند ! مهم زمينه‌ي اجتماعي هست كه الان بيش از هر زمان ديگري براي پذيرش آنها آماده است.
من از اينهمه تعلل مقامات امريكايي و تشديد حملات لفظي‌شان عليه ايران سر در نمياورم (؟) آنها به دنبال چه امتياز بزرگتري هستند ؟ ماجراي « Axis of Evil» هم يك اشتباه بزرگ بود ، آن هم در زماني كه لايه‌هايي از حاكميت ايران داشت خودش را براي رابطه آماده ميكرد ، آن حرفها مقاومت اين لايه‌ها را هم برانگيخت ( حتي اگر شده به رودربايستي ديگران و بطور لفظي ) ، خاتمي را روز 22 بهمن سال گذشته به خاطر مياوريد ؟!
«نــــظـر شمــا ؟ »

Saturday, June 08, 2002


ســــــارا ، ســنـگ ، خـانـه‌ي شـيـشـه‌اي

سارا خانوم ! امروز يه وبلاگي ديدم اسم نويسنده‌ش بود سارا ، ياد تو افتادم ، دنبال ردپايي از تو توي اون وبلاگ گشتم ... ولش كردم...
يه زماني از اسم سارا خيلي خوشم ميومد ، از وزن و طنينش وقتي تلفظ ميشه خوشم ميومد ، فكر ميكردم هركي اسمش ساراست مثل اسمش اصيل ،‌موقر، مسـتـقـل ، معقول و سنجيده است ، عكست هم البته يه ساراي تمام عيار بود !
اما ...اما نميدونم چرا ديگه اين اسم اون حس تحسين برانگيز رو برام تداعي نميكنه ، نه ، ديگه نه ... چندبار خواستم برات نامه بدم و فقط يك خط بنويسم : سارا ! فراموش نكن كه تو، خودت ، يك زن هستي ، هميشه پرتاب كردن سنگ به سمت ديگران؛ براي آدمي كه توي خونه‌ي شيشه‌اي نشسته بهاي گزافي داره ...
اگه روزي كسي همون معامله‌اي رو باهات كرد كه با من كردي ؛ اون روز منو به ياد بيار ... ( نترس من اهل تلافي نيستم ! خصوصا براي يه كار غيراخلاقي و غير انساني مثل اون ، پس خيالت از بابت من راحت ! )

شايدم هرگز اينا رو نخوني يا نخواهند كه بخوني يا نخواي بگي كه خوندي !

Friday, June 07, 2002


توقـف بـيجا مانـع كـسـب اسـت !

آقا هركي اون نامه‌هاي ايتاليايي رو ميفرسته به آدرس من اگه جسارت وشجاعتشو داره بياد جلو و مثل يه مرد بگه از من چي ميخواد ؟ اگر هم چيزي نميخواد و كاري نداره بهتره اوقات فراغتش رو صرف كاراي مفيدتري بكنه مثلا با يه همزبونش بره بگرده !!


درسي براي هـمــــــــــــه‌ي مــــــــــــا

« جلال » برايم يادگار روزهاي نوجواني و شيفتگي است ، اين جملات از «ارزيابي شتابزده» به نظرم هنوز هم خواندني و گفتني است ، مردها و حرفهايي هستند كه غبار كهنگي و زمان بر پيشاني بلند ژرف انديشي و تيزبيني شان نمي‌نشيند ، آل احمد يكي از آنها بود...

« اگر ميخواهي با شعر تفنن كني ، اگر ميخواهي وقت بگذراني و اگر اين را هم وسيله‌اي ميداني كه سري توي سرها درآوري ، كور خوانده‌اي ! در اين ولايت كار هنر ، كار جهاد است ، جهاد با بيسوادي ، جهاد با فضل فروشي ، با فرنگي مآبي ، با تقليد ، با دغلي ، با نان به نرخ روز خوردن ، با بلغمي مزاجي ... حالا اگر مردي اين گوي و اين ميدان »

شايد اگر جلال امروز بود واژه‌ي ِ شعــر را در كتابش ( يا وبلاگش شايد ؟!‌) با واژه‌ي وبلاگ به روز ميكرد !

Wednesday, June 05, 2002


مـسـالـه‌ي بـغـرنـج ريـــش !

دوست خوبمان نيما ( نورهود وبلاگ عصيان ) لطف كرده و در وبلاگ عمومي به اينجا لينك داده ، ايشان البته دقت نكرده كه در يادداشت قبليم من گفته‌ام: آقاي درخشان به ريش « مردم» بند كرده ؛ نه من ! در همان يادداشت - كه اين زير هست - من لينكي به مطلب بخصوصي از جناب درخشان داده‌ام كه آنجا ايشان به ريش يكنفر گير داده بوده ! خوشبختانه يا متاسفانه من هنوز آنقدر مشهور نشده‌ام (!) كه لازم باشد ايشان در مورد مشكوك بودنـم ، ريشو يا خوش تيپ بودنم اظهار نظر كند !
براي من خيلي شگفت‌آور است كه جناب درخشان آدمها را بر اساس طول ريششان به قضاوت مينشيند ! اتفاقا طالبان هم كه ظاهرا ديدگاه‌هايشان خيلي متفاوت بود همچين معياري داشتند ! جمله معروفشان اين بود : « ريش از مُـشت كم نزند » ‍‎‏! بايد اسمش را گذاشت انسان شناسي مبتني بر ريش ! يا مثلا : انسان شناسي ريش شناسانه !
راستش من نميدانم اين چه كاري بود كه 23-24 سال پيش آقايان كردند ومساله ريش اينقدر بغرنج شد ، اشتباه بود... و حالا همان اشتباه در جهت عكس تكرار ميشود ! مـتاســفانه !

Tuesday, June 04, 2002

همه‌ي اونايي كه منو از نزديك ميشناسن ميدونن كه من ريش ندارم ! اما من نميدونم اين آقاي درخشان چرا بعضي وقتها بند ميكنه به ريش مردم ! فكر ميكنم بد نباشه مطلب May.29 منو يه بار بخونه :)


سرخوشم اين ناگهان مستي ز بوي جام كيست ؟
شـــعله مي‌ريـــزد زبانم بـــــر زبانم نام كيست ؟

Monday, June 03, 2002

اين قيافه جديد چطوره ؟! حسابي سايه - روشن شد !

به زودي يه كاري ميكنم كه ديگه اون ويزيتورهايي كه دنبال مطالب شكشي بي نقطه ميان اينجا برن و ديگه برنگردن :)

Sunday, June 02, 2002

باشه ناقلا ديشب باز ساعت 2:20 دقيقه پاورچين پاورچين اومدي و يه سرك كشيدي و نامه ندادي !! و نگفتي كه اينجا دنبال چي ميگردي !

يه نفر هست كه هر روز وبلاگ منو چك ميكنه ، بعضي وقتها روزي دوبار! خيلي كنجكاو شدم بدونم كيه ؟! IP ش ثابت نيست ، اما هر وقت مياد يكبار با Windows2000 و Netscape3.01 وارد ميشه و بلافاصله با Windows98 و IE5.5 چك ميكنه ! ميشه افتخار بده و فردا همون موقع كه مياد اينجا يه ايميل بزنه و بگه چي اينجا براش جالبه ؟!


دَرسٌ في شكش‏ٌ !

ـروز May.31 يه مطلبي دراين باره گفتم ؛ آقا امروز يك كشف ديگه هم كردم ! اونم اينكه اين فقط هموطنان فارسي زبانم نيستند كه دنبال مطالب شكشي (بي نقطه بخوانيد!) از گوگل پا ميشن ميان اينجا ، بلكه برادران عرب هم در اين امور يد طولايي دارن ! ( البته تا امروز نميدونستم عربها رضايت دادن كلمه شكش بدون تغيير وارد زبانشون بشه ) امروز يكي اومده بود با واژه‌ي جستجوي « دَرس في شكش » !! ، آقا فكر كرده ما اينجا كلاس آموزشي باز كرديم !
ـ حالا ديگه از دست اينا به ستوه اومدم ! حالم گرفته ميشه وقتي همچين ويزيتورهايي رو ميبينم ! حيف كه اون مطلبي كه April.27 درباره‌ي شكش و سياست و اقتصاد بيمار (!) نوشتم رو حيفم مياد پاكش كنم ، منشاء اين دردسر همونه ! يه راه حل بهتر هم اينه كه روي سردر وبلاگم به سه زبان زنده‌ي دنيا بنويسم : اين يك وبلاگ پورنو نيست ! هذِهِ لا وبلاجٌ بورنوغرافـيـة !
This isn't a pornographic weblog
ـ راستي وبلاگ عربي هم وجود داره ؟ فكر نكنم ، تاحالا تو ليست بلاگر نديدم ،اگر هم باشه حتما خيلي كمه ، ولي با اين تفاصيل به نظر ميرسه خلق عرب هم به وبلاگ علاقمند شدن!
ـ حالا يه فكر خنده‌دار ديگه به ذهنم رسيد ، اونم اينكه خوبه من ناجورترين واژه‌اي كه تاحالا بكاربردم اين بوده ! لابد خيليها با انواع و اقسام كلمه‌هاي آنچناني ميرن تو گوگل و كامياب برميگردن ! دارم تجسم ميكنم افراد با چه كلمات جستجويي ممكنه از گوگل به بعضي وبلاگهاي بخصوص ارجاع بشن :)))) واقعاً كه!

Saturday, June 01, 2002


قهرمان تاريخ مصرف گذشته و حيوانات سياسي !

1- يك دوست الكترونيكي دارم كه دانشجوي دوره‌ي دكترا در دانشگاه تهران در يكي از شاخه‌هاي علوم زيستي هست ، من ايشان را به اختصار و احترام هميشه « دكتر» خطاب ميكنم ، دكتر شخص بسيار محترم ، مؤدب و بانزاكتي است ، اما يكبار كه از يك اتچمنت بحث به ابراهيم نبوي كشيد ، ايشان با لحني كه نوعي كم بيني تلويحي در آن به چشم ميخورد گفت كه نبوي از وقتي از زندان برگشته ديگر طنزش آن چيزي كه هميشه بود نيست ،‌البته تا حدي حق با دكتر بود ، اما راستش من دلم براي نبوي ميسوزد كه اينطور تحقير ميشود ! مگر خود ما اگر جاي او بوديم چكار ميكرديم ؟!
2- يك جمله‌اي در فيلم جهان پهلوان تختي (علي حاتمي - بهروز افخمي ) بود به اين مضمون: ما ملتي هستيم كه قهرمانان را پس از مصرف دور ميندازيم (!)
3- ابراهيم نبوي در « سالن 60 » خاطرات روزهاي زندانش را مينويسد، روزي كه كيهان خبردادگاه و توبه (!) او را چاپ ميكند واكنش‌هاي هم‌بندي‌هايش بقدري برايش زجرآور است كه به صراحت و صداقت احساسش را اينطور توصيف ميكند : « امروز با دقيقترين شكل مفهوم « حيوان سياسي » را كه مدتهاست فكرم را مشغول ميكند فهميدم ، اينكه آدم‌ها وقتي اهل سياست ميشوند تا چه حد بيرحم و خشن ميشوند، چگونه همديگر را ميدرند و نابود ميكنند ، دندان‌هاي تيز آدمهايي را ديدم كه گويي خائني را ميخواهند بدرند ، چقدر وحشتناك است ! مگر من چكار كرده‌ام ، مگر شما كيستيد؟ ... »